چهارشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٦
مهاجرت وبلاگ

بالاخره از شر مغالطه کنکورد خلاص شدم، البته هنوز هم خیابان خواب هستم. از این بعد در بلاگر خواهم نوشت با همین اسم فعلی: مریم اینا. اگر دوست داشتید آدرس وبلاگم را در لیست وبلاگهایتان یا فیدخوانتان عوض کنید(maryaminaa.blogspot.com)

یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦
نمی‌میرند

اینجا در هلند انگار مرگ حضور ندارد. وقتی سه چهار روز از تعطیلات را در آلمان گذراندیم متوجه این موضوع شدم. روزنامه‌هایشان آگهی ترحیم داشت، در شهرها هم می‌شد قبرستان و کارگاه‌های ساخت و فروش سنگ قبر را دید. موقع برگشت باید یک ساعت در شهر مرزی لیر در خاک آلمان منتظر قطاری می‌ماندیم که ما را به هلند بیاورد. آن یک ساعت را در شهر گشتیم، همان شهر کوچک یک فروشگاه بزرگ سنگ قبر داشت. همان موقع به سرم زد که هیچ وقت در هلند قبرستان و یا نشانه‌های مرگ ندیده‌ام. حالا باید برویم ببینیم این هلندی‌ها قبرستان را کجای شهر می‌سازند.

چهارشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٦
گفتگوی شکم ها

موسسه‌ی نیما (لورنتس) امروز مهمانی سال نو داشت. یک جور بوفه‌ی بین‌المللی بود، چون گفته بودند هرکس دوست دارد غذای کشورش را بیاورد. ما هم خورش فسنجان و کشک بادمجان بردیم. اسم و محتویات هر غذا را نوشته بودیم کنارش،‌ که تقریبا همه این کار را کرده بودند. احتمالا فکر کرده‌اند تمام غذاهای ما یک پسوند "جان" دنبالش هست.

شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦
جوجه روشنفکرهای دهه ۶۰

اول راهنمایی بودم که هامون را برای اولین بار دیدم. مدرسه فرزانگان، خیابان طالقانی درست دو کوچه مانده به سینما عصر جدید. همسایگی با عصر جدید امتیاز خوبی برای مدیریت مدرسه بود. در مراسم و عید‌ها و دهه فجر بچه‌های مردم را می‌بردند سینما، کلی هم برای پدر مادرها کلاس می‌گذاشتند. نمی‌دانم پیش‌ خودشان چه فکری می‌کردند که همه‌ی مدرسه را یک جا می‌بردند یک فیلم، از بچه‌ی اول راهنمایی گرفته تا چهارم دبیرستان.

بعد از دیدن فیلم هامون از سینما که بیرون آمدیم به بقیه گفتم چه فیلم بی سر و تهی بود. درست جملاتم یادم نیست، اما یک جوجه‌ی ۱۱-۱۲ ساله را تصور کنید که دارد هامون را نقد می‌کند. واکنش جوجه‌ی دیگر اما با‌حال‌تر بود که با نگاهی فضل‌فروشانه گفت خیلی هم فیلم عمیقی بود!

بعد از آن بارها هامون را دیدم. برای من از آن فیلم‌هایی است که بارها و بارها می‌توانم ببینمش،‌ و همیشه هم یاد این ماجرای بعد از سینما می‌افتم. هامون برای من چیزی مثل شهرقصه است، با شهرقصه زبان باز کردم و با هامون بزرگ شدم. تکرارشان کردم بدون اینکه معنای حرف‌هاشان را بدانم. اگر دوستشان دارم مهمترین دلیلش یادآوری خاطرات است.

پی‌نوشت: پرسه‌زنی‌های بی هدفم در وبلاگستان مرا به این پست آزاده عصاران برد و یاد آوری "هیچ گهی نشدی الاغ" حمید هامون به یادم آورد که راست می‌گفت آن جوجه‌ی دیگر. واقعا هیچ...

دوشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٦
تهدید امنیت ملی با چکمه

به قول عابر پیاده حرف حرف می‌آورد. قصه‌ی چکمه صورتی دوست میم نون برایم آشناست، گیرم که برای من حسرت چیز دیگری باشد. مثلا حسرت پوشیدن دامن در خیابان  در سالهای نوجوانی. بعد از آن فکر می‌کردم شلوار پوشیدن جزئی از سلیقه‌ی لباس پوشیدنم است و حتی در خانه هم دامن نپوشیدم. وقتی خودمان فکر می‌کنیم نوع پوششی که به ما تحمیل کرده‌اند سلیقه خودمان است فروشنده هندی هم باید فکر کند ما از رنگ های تیره خوشمان می آید.

این را وقتی آمدم هلند فهمیدم، که لباس هایی که معمولا می پوشیدم سلیقه ام نیست و انگار دوست دارم چیزهای دیگری بپوشم. شاید هم فقط تلاشی برای یافتن یک سبک جدید پوشش باشد. در هر حال قبل از اینکه آقای رادان چکمه را مصداق تبرج بداند، تصمیم گرفتم زمستان چکمه بخرم و با دامن بپوشم.

کاش آنها طور دیگری رفتار می کردند. من از تبدیل چکمه صورتی به چکمه آهنی می‌ترسم.

پنجشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٦
نیدرلندزه

۱- امروز برای اولین بار با نیما سر یک کلاس نشستم. هیچ وقت با هم کلاس نداشتیم و در ضمن هیچ وقت هم شاگردش نبودم(از بابت دومی خیلی شانس آوردم،‌وگرنه تا آخر عمر می‌گفت نمره‌ی فلان درس را مدیون‌اش هستم!) از امروز تا یک هفته در کلاس زبان هلندی همکلاس خواهیم بود. روزی شش ساعت.

۲- طبیعتا کسانی که کلاس زبان هلندی می‌آیند، هلندی نیستند. اما خیلی بعید است سه نفر در یک کلاس ده نفره ایرانی باشند. یک پسر اسرائیلی، یک دختر کاستاریکایی، یک پسر ترک، دو پسر آلمانی،‌ یک زوج کانادایی و یک پسر انگلیسی هم در کلاس هستند. پسر انگلیسی از همه پرت تر بود و کلا سوتی می‌داد، یکی بهش گفت تقریبا همه ما قبلا تجربه یادگرفتن زبان دوم را داشته‌ایم. تلویحا منظورش این بود که حالا بکش!

۳- نمی‌دانم چرا یاد یکی از  ایتم‌های "فضانوردان می‌آیند" افتادم. همان که سیامک انصاری به بر و بچ تیم ملی درس می‌دهد.

چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦
سانتاکلاوس همان سینترکلاس

همیشه تنها برهمکنش ام با کریسمس و سال نو میلادی و جریانات دور و برش به کارتون اسکروچ در این ایام ختم شده است. مثل همه همسن و سالانم. امسال اما دور و برم پر از نشانه و ماجرا است. نشانه هایی که تصور  می کردم می شناسمشان، اما انگار در هلند ماجرا خیلی با نسخه جهانی (که امریکایی است) فرق می کند. این تفاوت وقتی توجهم را جلب کرد که دو سه هفته قبل یک عالمه آدم سیاه (شبیه حاجی فیروز خودمان اما با لباسی متفاوت) همراه بابا نوئل و  اسبش به محله مان آمده بودند و برای بچه ها آواز می خواندند و بهشان خوراکی می دادند. بعد از بهار پرسیدم این سیاه ها این وسط چه می کنند، گفت اینها از دودکش بخاری می آیند پایین تا هدیه های بابانوئل را به بچه ها بدهند برای همین سیاه می شوند. در وبلاگ گیسو (که در هلند زندگی می کند) هم خواندم دو سه هفته ای است بابانوئل از اسپانیا آمده و بچه ها هر شب کفش هایشان را با هویج دم بخاری می گذارند تا هدیه بگیرند. همه ی اینها با نسخه شیک و پر رنگ و لعاب آمریکایی که همیشه در فیلم ها دیده ایم متفاوت بود، اینکه از شمال می آید با گوزن و بچه ها جوراب برایش آویزان می کنند تا هدیه بگیرند. برای همین رفتم سراغ ویکی پدیا تا کمی چیز یاد بگیرم. جالب بود که نسخه آلمانی و هلندی را در متن از بقیه جدا کرده است، من هم نکته های جالب همین فرهنگ را اینجا می نویسم. نسخه آمریکایی اش باشد برای یک وقت دیگر، یا هیچ وقت!

۱-      سانتا کلاوس همان سن نیکلاس است. کشیشی که در قرن چهارم در بیزانس زندگی می کرده و معروف است که به بچه های فقیر هدیه می داده. ظاهرا تبدیل سن نیکلاس به کلمه فعلی هم زیر سر هلندی هاست، برای اینکه اینها به او می گفتند سینترکلاس و بعد در نیوآمستردام(نیویورک فعلی) به سانتاکلاوس تبدیل شده است. می گویند سن نیکلاس قدیس محافظ آمستردام و مسکو است.

۲-      آلمانی ها قبل از مسیحی شدن داستان هایی داشتند از خدایی به نام "اودن" که هر سال به همراه خدایان دیگر یک ضیافت بزرگ شکار داشت. بچه ها کفش هایشان را از هویج و کاه و قند پر می کردند و  برای اسب اودن دم دودکش بخاری می گذاشتند. اودن هم برای تشکر از مهربانی بچه ها به جای خوراکی های مورد علاقه اسب برایشان شیرینی و هدیه می گذاشت. این رسم بعد از مسیحی شدن در آلمان و بلژیک و هلند باقی ماند. هنوز هم بچه ها در این کشورها کفش هایشان را از کاه و هویج پر می کنند. اما با رفتن هلندی ها به آمریکا جوراب جای کفش را گرفت.

۳-      یک داستان خیلی قدیمی آلمانی هست که مرد مقدس را (گاهی سن نیکلاس)  یک شیطان (که شکل های متفاوتی دارد) همراهی می کند. هنوز هم در بعضی مراسم در اتریش کسی با لباس شیطان همراه سن نیکلاس هست. داستان می گوید که این شیطان مردم و بچه ها را می ترسانده و آنها را می کشته است، گاهی هم انها را در کیسه می کرده تا بعدا بخورد. مرد مقدس هم او را دنبال می کرده و به دام می انداخته و مجبورش می کرده هر کاری می گوید انجام دهد. یکی از این کارها رساندن هدیه های او به بچه ها بوده است.

۴-      در هلند  سن نیکلاس یا به قول خودشان سینترکلاس را افرادی به نام "پیتر سیاه" همراهی می کنند. ظاهرا این پیتر سیاه از افسانه آلمانی شیطان همراه مرد مقدس آمده است. البته روایت های مختلفی درباره پیتر هست. یک روایت قدیمی می گوید این همراهان سیاه نماد دو کلاغ اودن هستند که او را از اتفاقات باخبر می کردند. بعضی روایت های جدیدتر می گویند پیتر یک برده اتیوپیایی بوده که سن نیکلاس آزادش کرده، اما ترجیح داده که پیش سن نیکلاس بماند.  آخرین نسخه داستان هم همان است که از بهار شنیدم، یعنی پیتر از دودکش پایین می آید و سیاه می شود. جالب است که تا قبل از جنگ جهانی دوم پیتر یا همان همراه سن نیکلاس فقط یک نفر بوده است، اما بعد به طور عجیبی تکثیر می شود و یک گروه تشکیل می دهد. ماجرا این است که کانادایی ها که هلند را آزاده کرده بودند بی خبر از افسانه ها فکر می کنند اگر یک پیتر این همه باعث شادی می شود پس چند تا پیتر هیجان انگیزتر خواهد بود و این همه پیتر سیاه همراه سینترکلاس در جشن های هلندی از کانادایی ها به یادگار می ماند.

۵-      اسب سفید سن نیکلاس از اسب پرنده و هشت پای اودن گرفته شده است. پیتر هم وظیفه راندن قایق سن نیکلاس از اسپانیا را به عهده دارد. اما آخرش نفهمیدم چرا از اسپانیا می آید. راستی اینجا رسم است که شکلات‌هایی با شکل حروف الفبا به هم هدیه می‌دهند. پیتر هم از اینها به بچه ها می‌دهد که ظاهرا از این افسانه گرفته شده که اودن مخترع الفبا و خدای شعر بوده است.

دوشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٦
ماراتن

سمینار دانشکده فلسفه لایدن، شام بعد از سمینار که با پارتی‌بازی استادم رفتم تا مخ رئیس موسسه فلسفه علم تیلبورگ را بزنم، مستند سعید حنایی در جشنواره فیلم مستند آمستردام، آخن و کلن به دعوت دو دوست بسیار مهربان. همه این کارها را از پنجشنبه عصر تا یکشنبه شب انجام دادم. حالا ببینم چه می توانم بنویسم از این چند روز.

پنجشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٦
مواظب اسم گربه‌تان باشید

این جریان خرس تدی و معلم انگلیسی در سودان کلی سوال برام ساخته. مهمترین‌اش این است که آیا کلا پیروان ادیان اسم مقدسین خود را بر روی سگ و گربه و عروسک‌هایشان می‌گذارند یا نه؟ اصلا واکنش‌شان در برابر بچه‌ای که مثلا می‌خواهد اسم گربه‌اش را بودا بگذارد چیست؟ کسی آماری، مقاله‌ای چیزی در این مورد سراغ ندارد؟ راستی فقط دنبال جواب هستم و هنوز هیچ استدلال و قضاوتی در حرف‌هایم نیست. چیزهایی مثل اینکه اگر بقیه ادیان هم اینجوری باشند پس مسلمانان حق دارند یا اینکه دین کلا همین است و پر از تعصب‌های نا به جا. نه هیچ کدام را نمی‌گویم، برای اینکه همه‌ی اینها پدیده‌هایی فرهنگی و اجتماعی و قابل مطالعه هستند. خیلی وقت است در حال تمرین این قاعده نانوشته در خودم هستم: پیش‌داوری ممنوع.

یاد یکی از قوانین عجیبی‌ افتادم که بی.بی.سی منتشر کرده بود. یکی‌اش این بود که در فرانسه کسی حق ندارد اسم ناپلئون روی خوک‌اش بگذارد. اما ظاهرا  آخر متن نوشته بعضی از مثال‌ها را حذف کرده‌اند چون قابل اثبات نبوده‌اند و این خوک هم جزء آنها بوده است. در هر حال من کل خبر را در وبلاگ منطق و زبان دیدم.

چهارشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٦
اسهال قلم تریسترام شاندی

اسم لارنس استرن را در مقاله‌های میلان کوندرا دیده بودم،‌ به عنوان یک رمان نویس مدرن در قرن هجدهم که ظاهرا میلان کوندرا به خدایی قبولش داشت. این آقای استرن که کشیش هم بوده است، رمانی به نام "زندگی و عقاید آقای تریسترام شاندی" دارد. یک بار 3-4 سال پیش کتاب را از کتابخانه دفتر مطالعات شریف گرفتم، اما اصلا نتوانستم بخوانمش. فکرش را بکنید طرف در زندگینامه ی هشت جلدی‌اش ( که در ترجمه فارسی کتاب‌ها چهارتا چهار تا به هم چسبیده‌اند و دو جلدی شده‌است) در جلد سوم یا چهارم تازه به دنیا می‌آید! البته زندگی‌نامه مال خود نویسنده نیست،‌ مال یک نویسنده خیالی به نام تریسترام شاندی است که خیلی جاها نماینده خود نویسنده است.اگر خواننده با جریان‌های دوران زندگی نویسنده آشنا باشد که من نبودم،کلی ادم را در کتابش به مسخره گرفته است.  آن موقع حال نکردم و کتاب را پس دادم. اما قبل از جلای وطن که رفتم یک سری کتاب توشه‌ی راه بخرم،‌ دیدمش و خریدم.

واقعا عالی است. نویسنده وسط داستان با خواننده حرف می‌زند و گاهی به خاطر حواس پرتی جریمه‌اش می‌کند که از فلان جا را دوباره بخوان. گاهی شخصیت‌هایش را جایی رها می‌کند و بعد از منتقدین ادبی می‌خواهد یک پولی بگیرند و آن بیچاره‌ها را به محل خواب‌شان ببرند. خلاصه اینکه در طول این زندگینامه‌ کارهایی می‌کند که آدم باور نمی‌کند در قرن هجدهم این‌ها را نوشته. می‌توانم بگویم میلان کوندرا از این بابا کپی برداری کرده است.

راستی یک چیز دیگر، این ایده‌ی زندگی‌نامه نویسی با جزئیات بیش از حد تا جایی که بعد یک سال یک روز هم جلو نرفته باشی به "پارادوکس تریسترام شاندی" معروف است. پسرفهمیده یک وقتی درباره‌اش نوشته است.

پی‌نوشت: این لینکی که به کتاب دادم از گوگل بوک است و تازه متوجه شدم نسخه کامل را می‌توان آنجا دید.