شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦
جوجه روشنفکرهای دهه ۶۰

اول راهنمایی بودم که هامون را برای اولین بار دیدم. مدرسه فرزانگان، خیابان طالقانی درست دو کوچه مانده به سینما عصر جدید. همسایگی با عصر جدید امتیاز خوبی برای مدیریت مدرسه بود. در مراسم و عید‌ها و دهه فجر بچه‌های مردم را می‌بردند سینما، کلی هم برای پدر مادرها کلاس می‌گذاشتند. نمی‌دانم پیش‌ خودشان چه فکری می‌کردند که همه‌ی مدرسه را یک جا می‌بردند یک فیلم، از بچه‌ی اول راهنمایی گرفته تا چهارم دبیرستان.

بعد از دیدن فیلم هامون از سینما که بیرون آمدیم به بقیه گفتم چه فیلم بی سر و تهی بود. درست جملاتم یادم نیست، اما یک جوجه‌ی ۱۱-۱۲ ساله را تصور کنید که دارد هامون را نقد می‌کند. واکنش جوجه‌ی دیگر اما با‌حال‌تر بود که با نگاهی فضل‌فروشانه گفت خیلی هم فیلم عمیقی بود!

بعد از آن بارها هامون را دیدم. برای من از آن فیلم‌هایی است که بارها و بارها می‌توانم ببینمش،‌ و همیشه هم یاد این ماجرای بعد از سینما می‌افتم. هامون برای من چیزی مثل شهرقصه است، با شهرقصه زبان باز کردم و با هامون بزرگ شدم. تکرارشان کردم بدون اینکه معنای حرف‌هاشان را بدانم. اگر دوستشان دارم مهمترین دلیلش یادآوری خاطرات است.

پی‌نوشت: پرسه‌زنی‌های بی هدفم در وبلاگستان مرا به این پست آزاده عصاران برد و یاد آوری "هیچ گهی نشدی الاغ" حمید هامون به یادم آورد که راست می‌گفت آن جوجه‌ی دیگر. واقعا هیچ...