جمعه ۱ آذر ،۱۳۸۱
 
چند روز پیش دم افطار داشتم می رفتم خونه ی آقای عزیز .می خواستم از میدون آرژانتین سوار اتوبوسهای جردن بشم . دیدم هیچی اتوبوس نیست . حتی اتوبوسهای تجریش هم نبودن . شروع کردم به قدم زدن کنار خیابون تا تصمیم بگیرم چی کار کنم .چند لحظه بعد یه ماشین گنارم نگه داشت . یه پژو 206 بود . و یه دختر سانتی مانتال (!) پشت فرمون بود . پرسید کجا می ری ؟ من هم حسابی جا خورده بودم برای اینکه بتونم تصمیم بگیرم گفتم چی ؟ باز هم تکرار کرد که کجا می ری ؟ تصمیم گرفتم باهاش برم . گفتم جردن . اون هم گفت نه . و رفت .
بعدش خیلی فکر کردم . هزار تا فکر جور و ناجور به کله ام زد .
اینکه دختره با اون سر و وضع و تو اون محل، چه فکری کرده که خواسته منو سوار کنه ؟ دلش سوخته ؟ دنبال هم صحبت می گشته ؟ یا یه ریگی به کفشش بوده ؟
هنوز هم تو کف او موضوع هستم