یکشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۱
 
دلم واسه همه چی تنگ شده . واسه مامانم ، واسه اتاقم ، واسه گربمون که رفت و برنگشت . واسه خیابونایی که با آقای عزیز متر می کردیم . واسه کتابفروشیها ، سینماها ، تئاتر ، موزه هنرهای معاصر ، واسه همه ی تفریحات اون روزها . الان نمی دونم چی شده که وقت نداریم این کارا رو بکنیم . شاید هم نمی خوایم . یا تنبلی مون می آد از خونه بریم بیرون . ولی کم کم داریم جا می افتیم و زندگیمون برنامه پیدا می کنه . امیدوارم خیلی دیر این اتفاق نیفته .

من احمق این ترم پایان نامه ثبت نام کردم بدون موضوع و استاد راهنما ، تا آخر بهمن هم باید پروپوزال بدم . آخه استاد از کجا پیدا کنم ؟