چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸۱
 
قسمتی از مقاله "فلسفه معاصر " / دکتر رضا داوری اردکانی / نامه فرهنگ شماره 42 زمستان 80
فلسفه در حکم هوایی است که علم و سیاست می توانند در آن تنفس کنند . در جایی که فلسفه هست سخن نظم و میل به هماهنگی و همزبانی هست و هر جا تفکر و فلسفه نباشد آشوب و بی نظمی و پراکندگی حاکم است . برنا مه ی توسعه می نویسند اما اجزای آن متناسب و متناسق نیست و در آن مشخص نمی شود که کارها به چه ترتیب و چرا و چگونه باید انجام شود و مهمتر و مهم کدامند . اگر به علم می پردازند نه از آن روست که به پژوهش علمی نیاز دارند بلکه چون علم مایه ی حیثیت است و از آن نمی توان صرفنظر کرد به آن رو می کنند . آموزش و مدیریت و سرمایه گذاری و روابط و مناسبات و تولید و داد و ستد هم بی سامان است و تدابیری که برای سامان دادن آنها اتخاذ می شود به جایی نمی رسد زیرا مسائل به درستی مطرح نشده است . این قبیل تدابیر بیشتر سیاسی است . در جهان توسعه نیافته مسئله ای که سیاسی نباشد به چیزی گرفته نمی شود . فقدان و ضعف فلسفه زمینه را برای دست اندازی سیاست به همه ی شئون فراهم می کند . در جای که فلسفه هست همبستگی و تعلق خاطر هست و اغراض سیاسی مردمان را به هر سو که بخواهد نمی تواند ببرد . به عبارت دیگر مردمی که صاحب مسئله و پرسش باشند اهل طلبند و اهل راه خود را می یابند و می پویند .