چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۱
 
وبلاگ نمی نویسم چون وقت ندارم . می ترسم یه روز از خواب پاشم ببینم سوسک شدم . مثل داستان مسخ کافکا . مثل ک. توی داستان قصر همش از این اداره به اون اداره می رم . توی این بوروکراسی لعنتی همه ی انرژی و روحیه ی آدم از بین می ره .بعداز اون قضیه ی ندادن خوابگاه اونقدر بدهکار شدیم که هر جا وام می دن میریم سراغش . ولی خوب همشون ادمو اذیت می کنن و کلی قوانین مسخره دارن که تازه کامل هم بهت نمی گن . مدارکو که ببری تازه می گن فلان چیز هم می خواستیم . تنها جایی که اذیتمون نکرد و بدون دردسر و منت پول داد یه جایی بود که دفتر نهاد نمایندگی رهبری معرفی کرده بود . یه جایی تو بازار تهران . خودم تنهایی رفتم اونجا و اونقدر رفتارشون خوب بود که نسبت به خیلی چیزها و خیلی آدمها نظرم عوض شد . البیه خیلی وقته که نظرم نسبت بهشون عوض شده .بگذریم .
ولی این روند انجام کار اداری تو این مملکت خیلی وحشتناکه . به خدا تو ممالک متمدن کارهاشونو با پست انجام میدن . دانشگاه هم که نور علی نوره .و اگه واقعا وضعت خراب باشه و به این وام ها احتیاج داشته باشی مجبوری تحمل کنی . و تازه آخرشم این پول ها نصف مشکلتو حل می کنه .