چقدر این قشنگه :
«سوار در حالي كه غم در صورتش موج ميزنه پياده ميشه، دستش رو روي پيشوني پسر ميذاره وميگه:« علي اكبر!».
پسر لبخنده تلخي ميزنه وميگه: علي اكبر كدومه عباس!....اسماعيلم، گوسفنده دير رسید.....
سر پسر به گوشه اي ميغلته با چشمهاي باز....... »

کل قصه رو تو وبلاگ مرد بی لب بخونید .

/ 1 نظر / 8 بازدید
امين

سلام مريم خانم:مريم نوشتم چون چيز ديگري نمي دانمخيلي ممنون از ديدار شما از وبلاگم،دوباره سري بزنيد ونظر بدهيدقربان شما امين