من هم چراغ‌ها را...

بالاخره "چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم"  را خواندم. بیچاره چند سالی بود که گوشه کتابخانه کز کرده بود. من هم با اینکه همه خوانده بودند و تعریفش را کرده بودند دلم نمی‌آمد بخوانمش. مثل بچه‌هایی که خوراکی‌شان را آنقدر نگه می‌دارند تا بعد از همه بخورند. 

خواندنش کمی حالم را گرفت. از آن داستان‌هایی است که آدم دلش نمی‌خواهد تمام شود،‌ آنقدر روزمره است که دوست داری با آن زندگی کنی. با خواندنش یاد "تصاویر زیبا" ی سیمون دوبوار افتادم.

فکر نکنم این یادداشت معرفی کتاب باشد. معرفی کتابی را که همه خوانده اند کار ضایعی است. بهتر است اسمش را یادآوری کتاب بگذارم.

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم/ زویا پیرزاد/ نشر مرکز


/ 5 نظر / 6 بازدید
فاطمه.س

به نظرم حال آدمو از شدت روز مرگی و پوچی به هم می زنه!

هومن

از اون کتابهاييه که فقط خانوما خوششون مياد يا ما هم بخونيم می پسنديم؟

شبان

دقيقا همين حس رو نسبت به بيگانه آلبر کامو دارم!

کاوه

کسی بهت نگفته می تونی به جای کپی اصلش رو بخونی ... اگه نه! پس دفترچه ممنوع از آلبا دسس پدس رو با ترجمه بهمن فرزانه بخون فکر کنم اولين چاپش از سازمان کتابهای جيبی باشه ساله ۱۳۴۸!!!

مریم اینا

اتفاقا اونو خوندم،‌ یه وقتی هر چی آلبا دسس پدس تو بازار بود خوندم- راست می‌گی یه خورده شبیه هست،‌ اما نه زیاد- گفتم که بیشتر شبیه تصاویر زیبا بود...- نمی‌فهمم چرا با این لحن سعی کردی بهم حالی کنی که خیلی بی‌سوادم! قبول دارم،‌ برای همینه که همچنان می‌خونم و سعی می‌کنم چیز جدید یاد بگیرم.