همزبان

از کتابخانه رد شدم و به سمت دانشکده فلسفه پیچیدم. از دور صدای اشنای فارسی حرف زدن شنیدم. زنی میانسال با روسری سفید و دختری جوان با قیافه‌ ای اروپایی داشتند حرف می‌زدند. دختر پشتش به من بود و صورتش را درست ندیدم اما زن تابلو بود که ایرانی است. از کنارشان که رد می‌شدم لبخندی به زن زدم که یعنی می‌فهمم چه می‌گویی و با عجله رد شدم تا به کلاسم برسم. به امید اینکه او هم مثل من در خماری حرف زدن با یک همزبان مانده باشد!

پی نوشت: لایدن شهر کوچکی است و هر که را می بینیم قیافه اش شبیه ماست یا ایتالیایی از آب در می آید یا اروپای شرقی‌ای یا ترک.

/ 4 نظر / 5 بازدید
ری را

نمی دونی خانومی! حتی اينجا توی ايران هم خیلی ها دلشون لک زده برای یک گپ ساده و کوتاه با یک همزبون. حتی یک سکوت! نشستن پیش یه همزبون خیلی بیشتر از بعضی وقت ها، مثل خوردن یک بستنی میوه ای ، مثل بوی نون بربری یا خرید یک چیز مورد علاقه دل رو به هوس می اندازه.

طنز متفاوت

سلام.دست نوشته هات را خوندم.وب خوبی داری.به من هم سر بزن.خوشت میاد!

Comet!

oh, you forgot to put people from Spain or Mexico in you list!!

علی

کيرم تو کس دخترا