جوجه روشنفکرهای دهه ۶۰

اول راهنمایی بودم که هامون را برای اولین بار دیدم. مدرسه فرزانگان، خیابان طالقانی درست دو کوچه مانده به سینما عصر جدید. همسایگی با عصر جدید امتیاز خوبی برای مدیریت مدرسه بود. در مراسم و عید‌ها و دهه فجر بچه‌های مردم را می‌بردند سینما، کلی هم برای پدر مادرها کلاس می‌گذاشتند. نمی‌دانم پیش‌ خودشان چه فکری می‌کردند که همه‌ی مدرسه را یک جا می‌بردند یک فیلم، از بچه‌ی اول راهنمایی گرفته تا چهارم دبیرستان.

بعد از دیدن فیلم هامون از سینما که بیرون آمدیم به بقیه گفتم چه فیلم بی سر و تهی بود. درست جملاتم یادم نیست، اما یک جوجه‌ی ۱۱-۱۲ ساله را تصور کنید که دارد هامون را نقد می‌کند. واکنش جوجه‌ی دیگر اما با‌حال‌تر بود که با نگاهی فضل‌فروشانه گفت خیلی هم فیلم عمیقی بود!

بعد از آن بارها هامون را دیدم. برای من از آن فیلم‌هایی است که بارها و بارها می‌توانم ببینمش،‌ و همیشه هم یاد این ماجرای بعد از سینما می‌افتم. هامون برای من چیزی مثل شهرقصه است، با شهرقصه زبان باز کردم و با هامون بزرگ شدم. تکرارشان کردم بدون اینکه معنای حرف‌هاشان را بدانم. اگر دوستشان دارم مهمترین دلیلش یادآوری خاطرات است.

پی‌نوشت: پرسه‌زنی‌های بی هدفم در وبلاگستان مرا به این پست آزاده عصاران برد و یاد آوری "هیچ گهی نشدی الاغ" حمید هامون به یادم آورد که راست می‌گفت آن جوجه‌ی دیگر. واقعا هیچ...

/ 13 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسيم

مريم! ياد داستان زندگی لئو تولستوی افتادم. فکر کنم هممون توی سينما خوابيديم !! ۳ ساعت فيلم بوووووووود .....

احسان

سلام ای روشنفکر هامون را ديده اي....ولی من هومن را هم نديده ام البته کشور ما هامون زياد داره ولی هومن نداره. اگر چه همسايه شما عصر جديد بود ولی همسايه ما در عصر قديم زندگی ميکرد. البته بگم اسمش هم هومن بود و من خيلی وقته نديدمش.شايد تو نشانی از اون داشته باشی حتمان اگر ادرسی از او يا هامون داشتی به من خبر بده .بای

مصطفی

من خيلی خوب اون جوجه ۱۱-۱۲ ساله رو تصور کردم

آقای گودو

خوبه هامون ديدنيه راستی جوجه روشنفکر های دهی هشتاد خوشگلترن يا.......... من و همسرم وب زديم. تنهامون نذار. خب؟ ما بايد تبادلل ينک کنيم. شما اولين نفر ميشيد؟

مریم اینا

برای قاف: حق داری. خودم هم موقع نوشتن می دانستم کلیشه است،‌ اما فکر کردم یک بار هم یک جمله کلیشه‌ای از خودم در وکنم. البته کلیشه شاید کلمه‌ی مناسبی نباشد،‌ من بودم می‌گفتم باسمه‌ای. یعنی زورکی خواسته‌ام سطح نوشته را از یک خاطره‌ی صرف بالاتر ببرم. منظور تو همین بود؟

مریم اینا

برای نسیم: آره تولستوی که شاهکار بود! من بیچاره هی چرت می زدم و هی فکر می‌کردم چه کار بدی دارم می‌کنم. همین الانشم حاضر نیستم سه ساعت تو سینما بشینم.

مریم اینا

برای آرزو: خوشحال شدم،‌ بهم ایمیل بزن.

شوپه

برای ق: البته خدا وکیلی همه‌ی ما از زیر شنل هامون دراومدیم.

نواب

سلام. من اين شانسو نداشتم که هامونو تو سينما ببينم.زمانی هم که ديدمش اينقد در موردش خونده بودم که ... خوش به حالت که مدرسه‌ات نزديک سينما بود. بهم سر بزن خوشحال ميشم

عطیه

هامون...و بچگی ها...و سادگی ها و شيطنت ها...