دعای خیر

پیرزن خیلی پیر بود. دستانش می‌لرزید. چسب زخم و فال حافظ می‌فروخت. دیدم چسب زخم لازمم می‌شود خریدم. دعایم کرد و گفت "ایشالله همشو بندازی دور مادر. هیچ وقت لازمت نشه "!

/ 2 نظر / 6 بازدید

سلام. ظاهرا شما هم دارين به جمع فرار مغزها می پيوندين. واقعا خوشحال شدم و اميدوارم موفق باشين. حس می کنم خيلی از زندگی عقبم. ديگه وقتشه منم جدی برم تو فکر رفتن. قبل از رفتن میشه باهاتون خداحافظی کرد؟